تبليغاتX
چرکنویس حرفهایی از جنس من

مي دانم صداقتت در همان روز برفي سرماخورد

شايد شالگردن را خوب دور گردن وفا نپيچيدي

و با وزش اولين باد سوزناك وسوسه

رابطه شيرين ما از سرما دروغ ترك خورد

و دست دلم كمي از اين خورده ها مجروح شد!

 

صدا و نفسم ديگر همگام نفسهايت نمي گردد

و انگار احساسم از اين همه دروغ يخ بسته

گرماي عشقي لازم است

تا تحركي دوباره از سر گيرم

اما باز ترس از بي سرانجامي

و تابلو ورود ممنوع خيابان عشق

مرا در جايم ميخكوب كرده...!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 20:29  توسط یکی مثل تو | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 20:59  توسط یکی مثل تو | 

تنهايي همدم ثانيه هاي بي هدفم گشته
پس دوباره مي نويسم

امروز برگاني ديدم
چكيده از درخت رنجور سرنوشت
و هركدام نقشين از تقدير
و برگ زردي ديدم همرنگ دلم
پر از شكوه و گلايه
داغديده از آتش سرخ عشق
رسواي عاشقانه هايش بود
و خاطراتش سهمگين ترين موج بود
بر ساحل آرامش نديده احوالش
هيچ كاري نمي كردم
تنها كارام گفتن حرفاي نصفه نيمه براي دلداري بود
حرفها و كلمات گريزان از اينهمه بي سرانجامي
مرا تنها مي گذاشتند
و از چشمان من شايد فقط همان همدردي بي ثمر نمايان بود
حرفهاي ناگفته ام را هنوز مي فهميد
اما ديگر توان همراهي نداشت
و خود زنجير شده بي گناه غم بود
و همين توان همراه شدن را از او گرفته بود
الهه مصلوب من فقط به فراموشي مي انديشيد
شايد نوش داروي تمام زحمهاي عشق
فراموشي است
و اي كاش اين نوش دارو قبل از مرگ احساسش رسد


تمام حرصش را با آتشي به اندام باريك سيگاري ريخت
و او را سوزاند
دودهايش اشكالي بود پر مفهوم از دردهاي بي صدايش
مي فهميدم و مي فهميد

چقدر گذر زمان بر روح و جسمش ضربه زده بود
چشمانش بي فروغ
لبانش در خرج كردن لبخند خسيس
و من نظار گر

حصار اطرافش بلند بود
و قد من براي رسيدن به آنسوي حصار كوتاه
و من خسته از اين تلاش بيهوده باز هم مي جهم
هنوز دستانم در رعايت حريم دستانش متين است
اما چه فايده مي دانم اينبار از دستان من كمكي ساخته نيست

چقدر دلم گرفت
كاري نمي تونم بكنم و بدترين حس بيهوده بودن است
وقتي كه بداني حتي وجودت نمي تواند آرامشي به او هديه دهد
و تنها كارت نوشتن كلمات با انگشت بروي ميز باشد
و باز كه چشم بر او مي دوزي
 شاهد خورد شدن لحظه به لحظه اش باشي
مي دانم كه رهايش نخواهم كرد
تا بحال هزار دشنه حسادت بر اين ريسمان پر مهر زخم زد
اما همچنان استوار باقي مانده

من رهايش نخواهم كرد!
...!

۸/۲۴

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 20:55  توسط یکی مثل تو | 

كم كم فراموش شدي!
به همين راحتي
تمام!
اول همنشين تك تك ثانيه هاي پر التهابم بودي
بعد در پس ساعتها به دنبالت روان گشتم
به روز كه رسيدم نيافتم!
در هفته نيز فقط پوچي بود و خيال
و تصويري محو در آب
كه با سنگ كودك بازيگوشي محو گشت!
ماه ها از پس هم گذشت
و باز نيافتم!
در اوايل بهار نارنج بود كه تو را درآنسوي كوچه هاي تازه جوانه يافتم
اما در بهار خزان سردي بودي!
رنجورتر از قبل
اما من از اين يافتن شادمان
مي دانستم كه پايدار نيست!
و ماندگار نيستي!
اما همان وجودت مرا بس بود
در همان گفتگوهايي كه در پي گلايه مي گذشت
شتاب گرفتن قدمت به سوي فرار را حس مي كردم
حالا رفتي!
و برايم فراموش شدي
نه به آساني
سخت بود و گذشت!

حالا اين منم با سرعت گريز تو من مي دوم ،به سوي خط شروع نفرت
برگ درخت كنار پنجره كه زرد شد
سالگرد آشنايمان را به سوگ نشستم
و چه غريبانه گريستم
اين سال نيز گذشت
و تو تبعيد شده اي به ديار فراموشي
حالا
تنها تك خاطراتت و يادگاري ها است
كه تو را بر من تصوير مي سازد!
و گاه لبخندي محو
گاه حلقه اي براق دور چشم ظاهر مي گردد
و با همين دو نشانه تمام مي شوي!
و بعد فرو بردن چند نفس فراموش مي شوي
و خواسته تو همين بود
و اين بار نيز چشم بر هم مي نهم بر اين خواسته
.....!


85/8/28

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 21:3  توسط یکی مثل تو | 

گريختي!
از رگبار بي امان چرا هايم
و من توان همگامي با تو را نداشتم
باز هم رها شدم
ميان آنهمه ناگفته
بغض برايم عذاب آور بود
مي دانم كه لرزش بي امان صدايم را
از آنسوي فركانس هاي سيم هاي بي احساس فهميدي

تو هميشه قبل از جاري شدن حس
خبر از دل گرفته ام مي دادي
مي دانم
مي دانم اينبار نيز فهميدي
هميشه كلماتت آرام روح و روانم بود
اما
اما اينار ديگر نمي توانستي
اينقدر از هم دور شديم كه ديگر از اينهمه فاصله گرماي صدايت را حس نمي كنم
تو فرار كردي
و من ماندمو ادامه كور راه زندگی
كور راهي كه با خيال تو جاده همراي بود و در اين تنهايي....
بعد از تو من ماندن و منجلاب بي سرانجامي
آري در آستانه غرق شدن هستم و
هيچ خار و خسي براي چنگ زدنو نجات يافتن نمي بينم
تمام اين روزهاي بي شكيب
من بودم و
دلي
كه هر روز به دادگاه غم كشاندمش
و در جلوي قاضي انصاف به زانويش درآوردم
وقتي خواست براي جبران
اما فرصتي نيست
او باخت
دلم بازنده يك بازي دو نفره بود
گريزي نيست
من بازنده بازي سرنوشتم
و سرنوشت بر من اينگونه نوشت
باز من ماندمو سؤال و خيال و خاطره و نوشته هاي پاييزيم
حكم قاضي بر دلم صادر شد
تنهايي تا ابد
زيستن با خيالت
هر روز به يادت باريدن
ماندن و ديدن و عذاب
حكم را جديد نظر مي كند؟

۸۵/۷/۸

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 21:8  توسط یکی مثل تو | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
این وب لاگ نوشته های خودمه نمی خوام اسمشو شعر بزارم چون هرگز شاعر نبودم و سعی می کنم از نوشته های خودم استفاده کنم و یا مطالب زیبا و اشعار نویسندگان یا شاعران دیگر امیدوارم خوشتون بیاد!

پیوندهای روزانه
چت روم مسافر
تالارهای گفتگوی فارسی ایران تیک
گالری عکس
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته چهارم آذر 1385
هفته سوم آذر 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته دوم آبان 1385
هفته اوّل آبان 1385
هفته چهارم شهریور 1385
هفته دوم شهریور 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته سوم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
پیوندها
ملیکا عزیزم
رها عزیز
پسر خورشید
دختر مهتاب
الهه تاریکی
سکوت بی قرار
فریبا عزیزم
زلال باران
امواج خروشان
عاشق تنها
آنتی فیلتر(Nemesis)
فریبا عزیزم
سعید عزیز
بیتا عزیزم
محسن (اوتلو)
سفید
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM